پس از روزها....
با سلام...
اینجانب مفتخرم که به اطلاع جامعه بسیار کوچک و ناچیز (از نظر کمیت)و بسیار ارزشمند (از نظر کیفیت!!) برسانم که پایان یکی از سخت ترین دوره های زندگانی ام فرارسید و آن چیزی نیز جز .... خدمت مقدس سربازی!!! و یا در یک اختصار طنزآمیز خربازی!!!!
جدا دوران جالبی بود. (و شما خود بهتر از من می دانید که در دستور زبان شیرین فارسی هزاران معادل برای تعبیر جالب وجود دارد!) روزهایی که بعضا بایستی 7 یا 8 ساعت را به علافی (به معنای کامل و صحیح و دقیق کلمه!) گذرانده می شد و تو را هیچ حقی از اعتراض و یا خواست و تلاشی در جهت مفید بودن خود نبوده است. به نظرم یکی از عواملی که در محاوره آدمیان ذکور این کشور رایج است که :سربازی آدم را مرد می کند از این جهت است. یعنی آنقدر باید علافی و از کار گریختن را می آموزی تا در دیگر دوران زندگانی ات به کار بندی!!!
در این رابطه تصویری دارم بس گویا که به علت از میان رفتن سایت هاستینگ تصاویر نمی توانید از لذت دیدن آن و بهره بردن از آن در امر کاهش مصرف قند در منازلتان بهره مند گردید!!!
باتشکرات چندگانه!!!
یه عاشقانه ساده!
- یک روز که به شیدایی بر گیسوانت آویختم بر دلم اندیشم که زیر پای گذاشته و غرور نداشته ام که گویی نداشته امش... بر خود و دل نداشته ام اندیشم که چه دادم و چه ستاندم و از این داد و ستد مرا چه سود!
- روزهایی را در طلب می کوشی و از پس حصول مطلوب به آنچه که از کف داده ای می اندیشی... و بدین که حیف و صد حیف! همان قصه سیب زرد و سبز است و سرخ که هر کدام را که از پس دیگری ستانده شد دل به دنبال همان پسین برفت و ماجرای پست مدرنیته و استریپ های مستر ونتوری!!!!
- اصولاَ قصه های تغزلی و عاشقانه به درازای روزگار آدمی از نئاندرتال ها گرفته تا آدمیان عصر امروزین ماجرای دلهاییست که رفته اند و بازگشتشان را خدای داند. همان دلی در جدال با عقل روزگاری کانت را علم کرد و روزگاری دلوز...
- درد ناجوریست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن!!!
اندر احوالات هنر که نزد ما ایرانیان است و بس!
برداشت اول- داخلی- روز-
- کاراکتر اصلی فیلم "دیگه چه خبر" با نام فرشته با برادرش که عباس نام دارد در مورد آینده شغلی اش می گوید:
فرشته:حتما اولین سیناریویی که می نویسم می خوام در مورد ما ایرانیها باشه و بدمش به یه فیلمساز معروف تا اون رو بسازه و بره به جشنواره های جهانی!
عباس: ای بابا! چه خوش خیالی تو! اگه تو جشنواره های خارجی به فیلم های ایرانی جایزه می دن به فیلم هایی میدن که تصویر عقب مونده یا سنتی از جامعه ما نشون میده تا به همه دنیا این القا بشه!
(سال ساخت فیلم 1366. نام کارگردان تهمینه میلانی)
برداشت دوم- نیمه خارجی- گرگ و میش
- فیلمی با عنواانی دراز و بسیار ساده نما بر پرده سینماهاست که تحسین منتقدین داخلی را برگزیده. گرچه از جشنواره بیست و نهم جایزه بهترین فیلم را نبرده اما برد بسیاری در جامعه هنری کشور دارد. در اختتامیه جشنواره که به کارگردان فیلم جایزه بهترین کارگردانی را اعطا می کنند بازیگر نقش مکمل مرد فیلم به جای کارگردان به خارج رفته فیلم روی سن می رود و جایزه میگیرد و غرق در تشویق حضاری که درکشان از سوژه صرفا تفاوت آن است از متفکر بودن جهانگرد مورد نظر می گوید و صد البته که سوژه موردنظر بسیار تکینیکی و دارای تعلیق بسیار است. لیکن انتهای این مسیر را اقل از این دوستان موردنظر نگرفته اند....
(سال ساخت فیلم 1389. نام کارگردان اصغر فرهادی)
برداشت سوم- نیمه داخلی- روز
- اثری تامل برانگیز و دارای رگه های فلسفی و زیباشناختی عمیق بر پرده سینما می رسد و داستان گیرای اثر بسیاری را در موضوع درگیر نموده و گفتگوهای بسیاری را در فضای هنری و سینمایی بر می انگیزد و تاریکانه اینکه موعد معرفی نماینده ایران برای جشنواره اسکار می رسد و در رقابت این اثر و آن دیگر بالایی به صورتی کاملا خودجوش و بدون اینکه دوستان را برق خرس های زرین گرفته باشد تاخت و تازهای غیرمنصفانه و آلزایمر گونه بدین فراموشی می آغازد و کار بدان می رسد که احمد عزیز می گوید مرا به خیرتان امید نیست و لطفا به اسکار مرسانید.
(سال ساخت 1389. نام کارگردان احمدرضا معتمدی)
برداشت چهارم- داخلی- روزززززززززززززز
- فیلمی شیرین است این یه حبه قند. ایرانی است و رنگ تحقیر ندارد. کارگردان و دیگر دوستان اصلا قصد ندارند بگویند ما خیلی می فهمیم. روان و قصه گو به جزئیات می پردازد. مصداق خط اصلی قصه در تک تک شخصیت ها دیده می شود. هیچ کدام تکرنگ نیستند و تضادها در هم چفت شده اند. رنگامیزی بازیگران بسیار متناسب است. و صد حیف که در جشنواره فجرمان حتی اسمی هم از این قند تکدانه نیامد و به جایش اثر استمنای ذهنی جناب کیمیایی معرفی شد.
(سال ساخت 1389- نام کارگردان سیدرضا میرکریمی)
بروید و ببینید و بیاموزید سنت های ایرانیان را که زشت و زیبایش را می نماید بی آنکه دلتان بگیرد...
مجموعه ای که خوب است...
با سلام و آرزوی توفیق شما دوستان...
اینجانب از برکت دسترسی به اینترنتی فری دانلود مجموعه ای از فیم های مستند و کتاب های تخصصی با موضوع معماری جمع آوری بنموده ام...
امید است به دردتان بخورد. درصورتی که برایتان جالب بود به لینک زیر مراجعه کنید. بعد فایل لیست مجموعه رو دانلود کنید. (حجمش هم بسیار پایینه) ...بعداز دانلود و درصورتی که فایلی رو پسندیدین به ایمیل اینجانب به آدرس sjalali268@yahoo.com بفرستین تا ظرف 24 ساعت نهایت 48 ساعت و خیلی که بشه 1 هفته بهتون درمورد نحوه ارسال فایل خدمتتون و قسمت پرداخت اطلاع رسانی بشه.....
http://www.4shared.com/document/VQPw3ufc/list_Of_Movies.html
من و سیاهی ها...
- روزهایی است که می گذرد ... اصولاَ حال هر کس نسبت به روزهایش مقوله ای است که به خود و آب و هوای مغزش باز می خورد. مثالاَ من که این روزهایم بوی تخم تره می دهد و کنار دستی ام بوی حسنی و پدرش می شنود... یا شاید هم نان و کره!
- روزهایی است که می گذرد... اصولاَ سیاهی مقوله ای است که بدبخت می کند. چه از زغال باشد که با رفتن زمستان رو می شود و بیچاره چه از آن چشمان یاری باشد که اصولاَ بیشعور است. مثالاَ من که این روزهایم چون فروغ تاریک است و آن تپه پشم آلو که دیگر مشکی نمی پوشد! به طرز اصولی که بنگری تاریکی بد چیزی هم نیست. موراکامی نامی برای تاریکی بزرگداشتی نگاشته که پس از تاریکی اش نام است یا حتی خانمی در آن سوی کره آبی رنگ خاکی، می گوید اینجا در تاریکی خودرا می شناسم.
- روزهایی اس که می گذرد... اصولاَ زمان مقوله ای است که پیچیده است! اگر بخواهی از روزمرگی فاصله بگیری، باید حواست باشد تا دوستان به روز، تو را گذشته گرا و مانا و ایستا نخوانند!اگر هم بخواهی فرزند زمانه خویش باشی، باید بپایی تا عزیزان در زمان مانده، برچسب بارانت نکنند! اگر هم قلبت آنورکی میزند، باید خیلی حواست باشد تا علاف رودخانه ای نشوی!
- روزهایی است که می گذرد... اصولاَ انسان مقوله ای است عجیب! خواستن هایش، نخواستن هایش، سگدو زدن هایش، خنده و گریه هایش، و از همه تاریکتر، سرگشتگی اش در این دنیا که گویی سرعروسک خیمه شب بازی اش بر دست کسی است که می نازد به این اختیار و جبر و سهو و عمد و کامی و ناکامی و آدمی و دیو و ... این همه، این همه ابر بر گرد سرمان مگر می گذارد روزمره نباشیم و ....
اتوبوسِ نیامدن...!
سال ها خواندن... خود را به ته قیف نظام آموزشی چلاندن، له کردن هرکس که زورت برسد، و خنده ابلهانه به سر قیف مانده ها کردن، وارد دانشگاه شدن، فضای جدید، آدم های تازه، تجربه جنس های خوب! از فاصله چند سانتی، سرکلاس های 4 ساعته نشستن، پرسپکتیو زدن از آجر و تراش و همکلاسی های خوب، کار در منزل های...، چشیدن طعم جنس دوم بودن، نثار خالصانه ترین درودها به سیمون دوبوآر، تشدید انگیزه جنسیتی، سرخوردگی های مجدد، پایان ترم، جوگیرشدن، خواندن کتاب های اسم گنده، درک واقعیت های تلخ، تنفس میان انسان های کوتوله، احساس گندگی!، پیش رفتن، هوس های هنری، واحدهای آخر، عمومی های لعنتی، برای ارشد خواندن، قیف سرگشاده، قبول شدن (یا نشدن!) تکرار مکررات، ......... فارغ التحصیلی، روانداختن، فصل جدیدی از آموزش، سرکوفت، اتوکد، سیستم های ضعیف، تجربه های مجدد چندسانتی، تنفس در فضای کار، آخرِماه پوچ، کارفرمایِ ....، بچه های سازه، خنده های خنده دار، تغییر فضا، روانداختن، فصل جدید ...، آخرِماه نیمه پر، شرافت بی پرده، تحصیلات دپو شده، دایوِرت معلومات، فصل جدید آموزش، ضربه در عمق 4 متری، سقوط آزاد همکاران، خنده های خنده دار، آخرِ ماهِ پرتر، ... محله چینی ها....
محله چینی ها...
- as less as possible!!!
- Forget It Jake,
This is the Chinatown!!!
تکمله: پیشنهاد میشود شاهکار سینمایی محله چینی ها اثر مجرم همیشگی، رومان پولانسکی هستش... این دیالوگی است که دستیار جیک گیتیز که بازیگر آن جک نیکلسون در پایان یک درام جنایی فلسفی بیان می شود...
ماجرای رفتن و ماندن و وانمودن رفتن...
- "اینکه مجبور باشی بری خیلی بده! از اون بدتر اینه که مجبور بشی بدون خداحافظی بری!"
- "دلم برای همه چیز تنگ میشه! حتی برای حراست دانشکده و از سر تا پا به همه چیز گیر دادنش!"
- "راستش را بخواهید دلم برای ترافیک و دود و دم تهران تنگ شده!"
اینهایی که مشاهده نمودید دوستان، احتمالا برایتان آشنا باشد یا اگر هم نیست قریب به مضمونیست که برایتان آشناست. اگر در دوران دانشگاه با دوستانی مواجه شده باشید که قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور را داشته اند، احتمالاً از این دست جملات از آنها شنیده اید.
همیشه در باره موضوع ترک وطن به قصد کار و تحصیل به کشوری که هر جا باشد فقط ایران نباشد، برایم چند چیز قابل توجه بوده؛ یک اینکه از کشور مقصد چه تصویر ذهنی دارم؟ به معنای دیگر برای فرار از این وضعیت، به چه وضعیتی پناه میبرم؟! دوم اینکه در کشورم چه نقصانی است که در کشور مقصد نیست. مسلما در جواب این سئوال می توان سطرها نوشت و ساعت خواند و ... اما داریم در شرایط مقایسه ای میان چند گزینه سبک سنگین می کنیم! سوم اینکه من حائز چه شرایطی هستم که خود را فراتر از این قابلیت های این سیستم می دانم! (لازم می دانم همین اول ماجرا بگویم که مفروضات بحث حقیر در حیطه معماری و آموزش آن است؛ نه دیگر رشته ها)
در اولین سطور این متن، که نویسندگانشان -بعضا- در راه رفتن هستند و بعضا آنطرف آبند، خیلی جالب است که برخی نکات مستتر است. اول اینکه تنها دلتنگی و نوستالژی این طرف آب که آسمانش خاکستری است و مردمانش هیچ نمی فهمند و مسئولانش گوشت کوبیده را از .... تشخیص نمی دهند، ترافیک است و دود و محدودیت و سانسور و عدم آزادی. اما آنطرف آب..........
آنطرف آب آسمانش آبی نیلی است، دست هر کودک شاخه قاصدکی است!!! خورشیدش قهقهه می زند صبح هنگام، دانشگاهش خمره ای دارد که هفته ای هزار معماری -به قول بهرام!- آرشی استار تحویل جامعه بین الملل می دهد و جالبتر از همه این که مهم نیست این آنطرف آب کجا باشد. حتی ارمنستان باشد،دبی باشد و هر سرزمین،اما ایران نباشد...
نکته دیگر مستتر این استکه دوستان می کوشند با صد ترفند بگویند که من اصلا از تصمیمم برای ترک وطن پشیمان نیستم و اگر اینجا هستم و دلم تنگ است، برای نکات منفی است که دلم تنگ است.
روی دیگر سخن با کسی از شماست که شاید قصد رفتن دارد و آنهم این که ای عزیز؛ آنطرف آب هم قوانین خودش را دارد. برای طراحی در آنجا هم باید کمِ کم ٢-٣ سالی نقشه کشی کنی و در این مشاور آن دفتر کار جزء انجام دهی تا یک مسکونی ۴ طبقه بدهند که آنهم با کلی ان قلت از دستت می گیرند. چون قائده و قانونش این است.
همه اینها را گفتم، خودم هم می دانم که در کشورم چاله چوله ها کم نیست و به همان میزان دلیل برای رفتن؛ اما به قول دوستی:
من دوست تر دارم که در پراید ١٠٠ هزار کارکردم پشت ترافیک همت Pink Floyd گوش بدهم تا آنکه هزار فرسنگ دورتر در زیرزمین رستوران و در حال ظرف شستن، مرجان وحدت و هایده و سیاوش قمیشی گوش دهم که گویم" من برای تو می خونم، هنوز از اینور!" که دیوار و خواندن و تو و .... همه را خود ساخته ام......
به درود!